بحث مخصّص


بخشی از برنامه تلویزیونی ” ما بين واقعين، واقع الدنيا وواقع الدين ” – قسمت 1 / عبد الحلیم الغزی

عبد الحلیم الغِزّی :
ماجرای ضحاک مشرقی که در کنار امام حسین صلوات الله علیه بود اما در لحظات پایانی، وقتی یاران حسین کشته شدند و جز اندکی با حسین باقی نماندند، سوار اسبش شد و از میدان نبرد گریخت. او در کنار حسین می‌جنگید!
ضحّاک بن عبدالله مشرقی می‌گوید. طبری از او نقل می‌کند: وقتی دیدم یاران حسین کشته شدند و نبرد به حسین و اهل بیتش رسید و جز سوید بن عمرو بن ابی‌المطاع خثعمی و بشیر بن عمرو حضرمی با او باقی نمانده بود.
ضحاک مشرقی می‌گوید، به حسین گفتم: ای پسر رسول خدا، تو می‌دانی چه عهدی میان من و تو بود.
به تو گفتم، تا وقتی جنگجویی در کنارت باشد برایت می‌جنگم، اما اگر تنها بمانی آزادم که بروم. و تو موافقت کردی.
پس حسین گفت: راست گفتی، اما چگونه می‌خواهی جان سالم به در ببری؟ اگر بتوانی، پس آزادی که بروی.
ضحاک می‌گوید: به سوی اسبم رفتم.
وقتی‌که هم رزمانم پاهای اسب‌هایشان را قطع می کردند، اسبم را برداشتم و به خیمه‌ای در میان خیمه‌ها بردم. و با همرزمانم پیاده جنگیدم.
آن روز در برابر حسین دو نفر را کشتم و دست دیگری را قطع کردم.
و حسین آن روز بارها به من گفت: دستت فلج نشود، خدا دستت را قطع نکند، خداوند به خاطر اهل بیت پیامبرش به تو پاداش دهد.
وقتی به من اجازه داد، اسبم را از خیمه بیرون آوردم، سوارش شدم، با آن تاختم و از میان سپاه گذشتم. آنان راه را برایم باز کردند. پانزده نفر از آنان دنبال من آمدند، تا به منطقه “شفیه” رسیدم روستایی نزدیک ساحل فرات.
وقتی به من رسیدند، برگشتم و با آنان روبرو شدم، پس کثیر بن عبدالله شعبی، ایوب بن مشرح خیوانی و قیس بن عبدالله صائدی مرا شناختند، و گفتند: این ضحّاک بن عبدالله مشرقی است، این پسرعموی ماست. شما را به خدا قسم می‌دهیم که از او دست بردارید.
سه نفر از بنی تمیم که با آنان بودند گفتند: آری، به خدا قسم، دعوت برادرانمان را اجابت می‌کنیم و از خواسته‌شان برای رها کردن دوستشان پیروی می‌کنیم.
وقتی تمیمی‌ها از همراهانشان پیروی کردند، دیگران نیز دست از من کشیدند، و خداوند مرا نجات داد.

———————–
ما را دنبال کنید :
www.youtube.com/@alghezzi_farsi

www.instagram.com/alghezzi_farsi

www.t.me/alghezzi_farsi